ز یادم برفت آنهمه اخم و ناز
تو را چون بدیدم وجودت نیاز
مرا خوش نماید زتو هر چه هست
مدارا و امید وصلت شدم چاره ساز
سوز
کنستانس 13.05.2008 - 19:20
مادر
-
پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد
به پیش اندرم مادرم ، خوان روزی گشاد
که خود آنچه خواستی ، ز بهرم نخورد
چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد
-
و یارش که شد ، خواست آن را سپرد
برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد
در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش
بهایش چه بود و کجا ، خواسته را خانه برد
-
کالبدم برپاشده ، در بطن او تکمیل یافت
نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت
آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود
از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت
-
مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک
بخورد و به پالود ، ساخت آن را ، بپاک
بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد
زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک
-
مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان
زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان
زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا
به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان
-
تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود
به هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود
همی خواستم که مانم ، به آسوده جای
نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود
-
به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد
نوازش نموده به ، لالائیم خواب کرد
نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید
خود او بنده ، من را چو ارباب کرد
-
به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت
زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت
چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر
به مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت
-
سوز
کنستانس مادر
15,16,17.05.2008
گاه درست
ای آنکه بهار آمد و رفت ، چشم به ره ياسمني
ميکوش تو بر جاي درست ، بل به کوير يمني
در لوت و کوير نمکت ، ديدن مريم دور است
چو ن جای و زمان جور شود ز کار خود، بهره بری
سوز
کنستانس
22:20 - 13.05.2008
تکرار
..
زندگی تکرار تکرار است دانی ای رفیق
کوششت باشد که روی آری بیاران شفیق
گر ترا همراهی آنان نباشد در توان
پس کتاب را یار شو ، در یائی است عمیق
..
سوز
کنستانس
07.05.2008 15:30
کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت
بتیر نگاهش زپهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه
بلرزید قلبم ، همی دست و زانو و پشت
مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت
بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز
بدربانی خاک کوویت ، مرا پیشه داشت
مرا جام چشمت بدادم شراب ووجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور
بسعی وتلاش تمام چاره جو میروم روز وشب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار و کردار من ، با همه نیک بود
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط و طرب
..
سوز
کنستانس
06.05.2008 - 21:30
قلم
..
قلمت را با انگشتانت کمک کن و بگیر که بتواند بایستد
و روی کاغذ یادداشت راه برود ،
مثل بچه ای که برای راه رفتن احتیاج دارد که زیر بغلش را بگیری
تا او بتواند راه برود و قدم بزند .
سکون و شروع به راه رفتن مجدد بچه در موقع
تاتی تاتی ،
تجسم قلم در دست نویسنده است در موقع نوشتن ،
که می ایستد و دوباره راه می افتد .
بنابراین بگذار این بچه قلم راه برود ،
چون نمیدانی چه زمان می ایستد ، کی به چپ یا راست میرود ،
کی میایستد و ناگهان میخواهد برگردد.
قلم در دنیای تفکر قدم میزند و هر زمان بسوئی نظر میکند و میخواهد
در یک منطقه ا ی که مطلوب پیدا کرده وارد شود و آنجا را طی کند ،
ولی با آن قدم های نامطمئن و جستجو گر مدتی طول میکشد
تا مسیر را عبور کند و رد پای عبور قلم ، نوشته ایست بر روی کاغذ و
بیان فضائی است که از آن عبور کرده است.
..
سعید
کنستانس
00:45 25.04.2008
چشم
چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم
پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم
تیر ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم
هم بردگی یه کوو یت ، در جای پسندیدم
گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم
بودم همه گم کردم ، در خویش ترا دیدم
زان خنده یه فتانت ، در فکر هراسیدم
چون حالت دامن کش ، از ناز ، ترا دیدم
رفتت چو اشارت شد ، از جای جهانیدم
و ین ترس جدا گشتن ، زو هام پرانیدم
هر لحظه برای خود ، امری زتو ، بر دیدم
من بنده یه داغی پی ، در پیش ترا دیدم
آن جاذبه یه عشقت ، زنجیر مرا دیدم
گردن شده دورا دور ، هر سوی کشانیدم
من راضی در بانی ، مهر از نگهت دیدم
نازان و دمی مخمور ، چشمت همه یه دینم
من مایل آن باشم ، تا اینکه جهان بینم
خدمت ، بشوخ چشمت ، گردد همه آئینم
سوز
کنستانس 26.03.2008 02:15 ،، 21.04.2008 - 2300