تبليغاتX
تفکر آزاد tafakkor azad Tafakkor-Azad تفکر آ زا د http://tafakkor-azad.blogfa.com/
تفکر به موضوعات و مسا ئل و دید آنها از زاو یه های مختلف
نیاز

ز یادم برفت آنهمه اخم و ناز

تو را چون بدیدم وجودت نیاز

مرا خوش نماید زتو هر چه هست

مدارا و امید وصلت شدم چاره ساز

سوز

کنستانس  13.05.2008  -  19:20

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:1  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh


   

مادر

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد

به پیش اندرممادرم ، خوان  روزی گشاد

که خود آنچه  خواستی ، ز بهرم نخورد 

چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد

 -

و یارش که شد ، خواست آن را سپرد

برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد

در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش

بهایش چه بود و کجا ، خواسته را خانه برد

-

کالبدم برپاشده ، در بطن او تکمیل یافت

نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت

آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود

از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت

-‫

مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک

بخورد و به پالود ، ساخت آن را ، بپاک

بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد

زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک 

‫مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان

‫زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان

‫زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا‫‫

‫به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان

‫تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود

به ‫هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود

‫همی خواستم که مانم ، به آسوده جای

‫نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود

-‫

‫به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد‫

نوازش نموده به ، لالائیم خواب کرد

‫نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید‫

خود او بنده ، من را چو ارباب کرد

‫-

به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت

زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت

چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر

به ‫مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت

‫‫ -

   ‫سوز

‫  کنستانس        ‫مادر

    ‫‫15,16,17.05.2008

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 17:26  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh


‫گاه درست 

ای آنکه بهار آمد و رفت ، چشم به ره ياسمني

ميکوش تو بر جاي درست ، بل به کوير يمني

در لوت و کوير نمکت ، ديدن مريم دور است

چو ن جای و زمان جور شود ز کار خود، بهره بری

         سوز             

        کنستانس    

      22:20 - 13.05.2008

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 23:6  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh


 

تکرار

..

زندگی تکرار تکرار است دانی ای رفیق

کوششت باشد که روی آری بیاران شفیق

‫گر ترا همراهی آنان نباشد در توان

پس کتاب را یار شو ، در یائی است عمیق

..

سوز

 کنستانس

07.05.2008        15:30

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 18:16  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh


امید

کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت 
بتیر نگاهش زپهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه
بلرزید  قلبم ، همی دست و زانو و پشت


مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت 
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت  
بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز
بدربانی خاک کوویت ،  مرا پیشه داشت

 
مرا جام چشمت بدادم شراب ووجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور 
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور


بسعی وتلاش تمام چاره جو میروم روز وشب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار و کردار من ، با همه   نیک بود 
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط  و طرب

..

سوز  

کنستانس  

 06.05.2008   -  21:30

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 23:3  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh


 

 قلم

..

 

قلمت را با انگشتانت کمک کن و بگیر که بتواند بایستد

و روی کاغذ یادداشت راه برود ،

مثل بچه ای که برای راه رفتن احتیاج دارد که زیر بغلش را بگیری

تا او بتواند راه برود و قدم بزند .

سکون و شروع به راه رفتن مجدد بچه در موقع

تاتی تاتی ،

تجسم قلم در دست نویسنده است در موقع نوشتن ،

که می ایستد و دوباره راه می افتد .

بنابراین بگذار این بچه قلم راه برود ،

چون نمیدانی چه زمان می ایستد ، کی به چپ یا راست میرود ،

کی میایستد و ناگهان میخواهد برگردد.

قلم در دنیای تفکر قدم میزند و هر زمان بسوئی نظر میکند و میخواهد

‫در یک منطقه ا ی که مطلوب پیدا کرده وارد شود و آنجا را طی کند ،

ولی با آن قدم های نامطمئن و جستجو گر مدتی طول میکشد

‫تا مسیر را عبور کند و رد پای عبور قلم ، نوشته ایست بر روی کاغذ و

‫بیان فضائی است که از آن عبور کرده است.

‫ ..

 سعید

کنستانس

 

 00:45       25.04.2008

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 1:8  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh


‫چشم  

‫‫چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم

         پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم

‫تیر‌ ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم‫

        هم بردگی یه کوو یت ، در جای پسندیدم

‫گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم

        بودم همه گم کردم ، در خویش ترا دیدم

‫زان خنده یه فتانت ، در فکر هراسیدم

        چون حالت دامن کش ، از ناز ، ترا دیدم

‫رفتت چو اشارت شد ، از جای جهانیدم

        و ین ترس جدا گشتن ،  زو هام پرانیدم

هر لحظه برای خود ، امری زتو ،  بر دیدم

        من بنده یه داغی پی ، در پیش ترا دیدم

‫آن جاذبه یه عشقت ، زنجیر مرا دیدم 

        گردن شده دورا دور ، هر سوی کشانیدم

‫من راضی در بانی ، مهر از نگهت دیدم

         نازان و دمی مخمور ، چشمت همه یه دینم

من مایل آن باشم ، تا اینکه جهان بینم

         خدمت ، بشوخ چشمت ، گردد همه آئینم

           سوز

              کنستانس 26.03.2008 ‌‌‌ 02:15‌‌‌‌‌ ،، 21.04.2008 - 2300

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:19  توسط سعید وارسته   | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin     Donbaleh