درد نامه
..
یک دوست وبلاگی در وبلاگش دردنامه ای در باره " تیسفون " نوشته بود
http://farshidh.blogfa.com/8803.aspx
----- ------
برایش در نظرگاهش نوشتم:
درود بر شما با دردنامه تیسفون
درد نامه ها بسیار است
از پل سی و سه پل که زیر پایه اش را به اسم تونل مترو ، سوراخ می کنند
و بعد آب را به زاینده رود باز می کنند که شاید این پل زیبا و بی نظیر فرو به ریزد.
بر سر راه رودخانه نزدیک آرامگاه کوروش بزرگ سد می زنند
که آب بالا بیاید تا مقبره بزرگ مرد تاریخ ، نشست به کند .
---- ----
آنها که از حسادت دارند منفجر می شوند با دست عوامل مختلف
در صدد تخریب و نابودی آثار با ارزش و تاریخی ایران هستند.
ای آنهائی که حسادت ، حتی به مردگان ، ولوله در جانتان انداخته است ،
با نابود شدن ارزشمند ها ، ارزش شما بالا نمی رود .
با حقیر کردن دیگران و پائین آوردن ارزش آنان می خواهید ،
حقارت خود را در حد آنان به بینید ، شاید دلتان کمی خنک شود
که آنها هم در حد و مرتبه شما هستند.
ولی خودتان هم می دانید که چنین نیست
و با حقیر کردن دیگران ارزش شما بالا نمی رود .
بدانید که این تلاش شما در خراب کردن های دیگران و دیگر چیز ها ،
آشکار خواهد شد و ننگ بد جنسی و دورنگی هم به حقارتتان اضافه خواهد شد.
از اسکندر کبیر ، یاد به گیرید که دو بار به بازدید آرامگاه کوروش کبیر رفت ،
و دستور داد در حفاظت و نظافت و مراقبت از آن آرامگاه به کوشند
و نام نیک از خودش بجا گذاشت .
ای پلید اندرون ، ای کج اندیش ، حالا که قدرتی در دست داری ،
ننگ و پلیدی و بدی بر خودت و نامت اضافه مکن .
در حمایت از آبادی و نگهداری ارزش های مردمان بکوش
و از این راه نام نیکی برای خود ذخیره کن .
کار پلید و اهریمنی در هر زمان و از دید همگان نکوهیده و زشت است .
از اهریمن و کار های اهریمنی تا ابد الاباد به زشتی یاد خواهد شد ،
پس بکوش نام نیک از خود بجای گذاری.
..
کنستانس ۱۶ آبان ۱۳۸۸ - 07.11.2009
سلام
..
یک دوست وبلاگی نوشته بود :
« البته بعضی از سلامها هم مثل خداحافظی میتونه تلخ باشه »
درست و بجا گفته اند ، گاهی سلام یا دیدار مجدد بجای اینکه با خوشی آغاز شود
می تواند ناخوشایند باشد ، مثل سلام گرگ که میگن بی طمع نیست .
یا سلام صاحبخانه ،
اگر چه ، با خوشروئی و لبخند به مستاجری که اجاره خانه اش عقب افتاده است.
یا سلام یکنفر طلبکار به بدهکارش که ، از جانب بدهکار ، ناخوشایند است و بدهکار می خواهد
نگاهش را از مسیر ِ نگاه طلبکار به دزدد ، مبادا که نگاه سئوالی یه طلبکار را ، جوابی باید داد.
سلام ِ آقای « ب » به « آقای گ » ، به خواستگار ِ دختری ،
که آقای « ب » دوست داشت ، ولی برای آقای « گ » خواستگاری شد .
چون آقای « ب » باندازه کافی پول نداشت
و نمی توانست به خواستگاری دختر مورد علاقه اش برود ،
ولی آقای « گ » بخاطر وضع مالی یه خوب ، حالا از هر راه ... که بوده ... ؟
توانسته بود نظر ِ خانواده دختر را برای ازدواجشان موافق سازد ، و آقای « ب » ناچار به خاطر
شرایط موجود ، گاهی با آقای « گ » روبرو می شود و مجبور است به او یا سلام بدهد یا
سلام او را جواب بدهد.
و چه تلخ است سلام مامور اعدام که به سراغ زندانی می آید و می خواهد او را به طرف
محل اجرای حکم اعدام به بَرَد . مامور میخواهد خود را مهربان نشان بدهد و با حرکاتی
عذر خواهانه رفتار می کند ، ولی در هر صورت ، دیدار او و همه حرکات او به نظر محکوم
ناخوشایند است و نمی خواهد هیچ کدام از آنها را و حتی خود مامور را به بیند.
..
سوز
کنستانس ۳۰مهر ۱۳۸۸ − 22.10.2009
خداحافظی
..
یک دوست وبلاگی نوشته بود:
" خداحافظی غمگین ترین شعر دنیاست "
..
یه موقع هائی هم خداحافظی شیرین میشه !
همسایه بدجنس که از محله ، می ره ، با علاقه تمام باهاش خداحافظی می کنی .
از بیمارستان که می خوائی بیای بیرون ، از هم اتاقی که خداحافظی می کنی ،
بیشتر شیرینه تا تلخ باشه ، چون خداحافظی از مریضی هست و سلام به سلامتی.
تقریبا همیشه خداحافظی از چیزی ، سلام به چیز دیگری هستش.
از گردن کلفت محل ... حالا ... وقتی دارن می برند خاکش کنند ، با وجودی که
از مرگ آدما خوشحال نمی شی ، خدا حافظی یه شیرینی به یادت می مونه .
چون خداحافظی از اون ظالم ، سلام به محیطی با ظلم کمتر از قبل هستش ، البته
این هم یک جور امیدواری یه .
البته بجای گردن کلفت محل ، می شه اسم آدمای دیگه ای هم گذاشت ، اونوقت
می بینی ، خداحافظی ، می تونه چقده شیرین باشه ! مگه نه ؟
موفق باشید
..
کنستانس 26 مهر 1388 - 18.10.2009
صدای قدم
..
در سایه شعر " سهراب سپهری "
..
بسراغ من اگر می آئی ، محکم و پیوسته بیا ،
صدای قدمت ، باز بلند آهنگ باد ،
که به آهنگ قدم های تو قلبم به صدا بر خیزد ،
هرچه از دور ، به نزدیکترم می آئی ، ضربه یه قلب من افزون گردد ،
صدای قدمت ، حال که از خاک به گوشم پیچید ،
وه که آهنگ قدمهات ، چه زیباست و هم بی تردید ،
این صدا را همه یه خاک شنید ،
در گوش ِ دگر تنهایان ، در این خاک چرخید ،
همه آگاه شدند ،
هم جواران و دگر تنهایان ،
گوش چشمی به من و شوق ِ ز دیدار همی اندازند ،
همه چون لشگر ِ آماده به خط ،
دیده ای بر من و ، دید ِ دگر ، به قدمهای ِ بسویم نزدیک ،
زیر لب چند تَنی ، کوته و آرام به گفتند تبریک ،
اندکی بود حسد ، آنکه چرا او را نیست ،
اندکی بَهر ِ تماشای دو دلدار به دل مشغولی ،
قدمت سست نگردان که دلم می لرزد ،
نگهی سوی ِ چپ و راست نیانداز ،
آنگاه نفسم می لرزد ،
مبادا که تو را باز بدارند از راه ،
دیدار من و تو ، به افکار شد و خاک میانش حائل ،
خاطره ، کم رنگ ، ز دور ها ، که از فکر گذر کرد ،
گفته ها ، آنکه ز لبهات سفر کرد ،
همه را دوست بدارم بسیار ،
همه را می شنوم شاکر وار ،
همجواران ، همه یه تنهایان ،
در ردیف و ، خط بالا پائین ، همه را می شنوند ،
وَه که دیدار ِ دلی از دلدار ،
از برایه همه یه تنهایان ، خواهشی پا بر جاست ،
این زمان هم ، برای یه همه شان یک رویاست ،
زیر چشم بَر گذر ِ لحظه یه ما می پایند ،
در نهان ، دیدن خود ، از طرف ِ خاصه یه خود می خواهند ،
پس کلامی خوش و خوب ، از برای ِ دل ِ آنها بر گو .
..
سوز
کنستانس ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ − 04.09.2009
..
دوستی در وبلاگش نوشته بود:
"کاش می شد زمان رو در شیرین ترین قسمت زندگی متوقف کرد"
..
تشخیص ما از زندگی در مقایسه کردن تفاوت هاست.
اگر چیزی همواره آنچنان باشد که همیشه هست متوجه حضور آن نمی شویم.
همانطور که هوا همیشه در اطراف بشر بوده و بدون وجود آن نمی شد
یک دقیقه زندگی کرد، ولی هزاران سال آن را لمس می کردیم ولی
آنرا درک نمی کردیم. انسان وجود هوا و اهمیت وجود آن را نمی دانست.
ولی خورشید و نبود آن را کاملاً حس می کرد، چون وجودش روشنائی بود و
نبودش تاریکی و آندو را با هم مقایسه می کرد.
وقتی هم زمان را در شیرین ترین قسمت آن متوقف توانیم کرد، دیگر
از نبود شیرینی ها دلگیر نیستیم و از بدست آمدن شیرینی ها احساس
دریافت نداریم تا از بدست آوردن آن خوشحال باشیم.
زندگی با کم و کاستی هایش زیباست و امیدواری همیشه این است
که ایکاش همیشه فقط زیبائی ها باشد.
..
سوز
کنستانس 19 اردیبهشت 1388 - 19.05.2009
اسارت ذهنی
..
باز کن در ، باز کن در
بسته ای درهای ذهنت ، به زنجیر ِ هراس از آتش دوزخ .
نمی خواهی بیاندیشی چه سان در بند موهوماتی اسیر گشتی.
به چرخان تو ، کلید ِ روشن اندیشه را ، در " قفل ِ زنگار بسته " یه
سنت و رسمی که از آبا و اجدادت ، به سان ِ بسته ای نگشوده اش ،
به میراث برده ای آنرا.
باز کن این باور ِ در بسته را ، نگاهی کن در آن جویا ، چه گفتندت ،
که هر فکری ، در آن صحنه گریزان کردند و ممنوعه .
چرا اندیشه را رفتن در اینجا و در این قصه ، چنین بیزار می سازند؟
چرا فکری در این باره ، در این باور ، چنین گناه آلود می باشد؟
تو را مجبور می سازند که این باور ، باوری یکتاست ،
که این باور چراغ ماست .
که این باور مقدس باشد و تو در اندازه ای نیستی
که بر این بسته یه باور ، نگاهی تازه اندازی.
نگاهی تازه بر این باور ِ دیرین ، تو را از راه می دُزدَد .
تو را درمانده می سازد ، ز راهی کو ، تو را سوی ِ بهشت آرد .
تو گر این راه را که ما گفتیم نه پیمائی ،
رهی کوتاه ، جهنم رفتن ات را از برایت ، تازه می سازد.
همین ترس است « زنگار بسته زنجیری » دور ِ بسته یه فکری ،
که از دورها ، دست در دست ، بدستان تو آوردند .
کلیدش باشد اندیشه .
به چرخان کلید ِ فکر ، توی « قفل ِ باور ِ کهنه » و پُر ابهام ،
که از سالهای دیرین ، بر این بسته نشان باشد.
پس از هزاران سال ، آیا اندیشه ای کوتاه تر دارم ،
از آن عصری که با چخماق آتش را بر افروختند.
هزاران اندیشه است امروز اینجا ،
بزرگ مردان اندیشه ، مشاور ، پند آموز ، یاورم هستند.
چه تضمینی است برای افکاری که مردانی که ، هزاران سال
پیش از این ، بهشت را راهنما گشتند ، بهتر باشد از ،
افکار مردم ِ امروز و استادان اندیشه ، با تفکر ها ، تعقل ها.
زمانی در میان مردمی ساده ، اندیشه ای والا ، از نو درخشید.
به آنهائی که با خواهش یا که ناچاری ، خواسته ، آرزوها را ،
به بت های بتخانه آویز می کردند ، نشان داد او که :
این چوب است و این سنگ است که دستان من و تو
ساخته است آنرا ، ترا چیزی نمی آرد.
سپس بر آرزوها و رویاها ،
تواناترین بُت را ، با فکر ها و تخیل ، در تصور بر پا و بنیاد کرد.
و آنرا که به او باورش باشد ، بهشتی رویائی دارد او ، پاداش.
آنچه را دوست داری در این بهشت و آخرت باشد.
و آنانیکه ، کم باورند و شک آورند اورا ،
آتش و مار و جهنم بعد از این دنیا ، جای کافرین باشد .
این تصویر ها و وحشت های بی پایه ، " زنجیر و قفل " هستند ،
تفکر را و اندیشه .
پاره کن زنجیر اوهام و خرافات را .
به چرخان تو کلید پاک اندیشه ،
باز کن قفل ِ وحشت ذهنی و فکری را.
با دانسته های امروز و زمان خود بیاندیش .
..
کنستانس ۰۹ شهریور ۱۳۸۸ − 31.09.2009
شیوه استالینی
..
شیوه استالینی محکوم است.
آیا مردم با اسم استالین مخالف هستند ، یا با شیوه عمل او
در مورد مردم و کشتارهای دسته جمعی اش؟
مسلم است که با شیوه عمل او مخالفت می شود.
آیا اگر اسم او مثلاْ بجای استالین − امیروف بود − آیا روش او
مورد انتقاد نبود؟
چرا ، آنموقع هم مردم از شیوه و روش - امیروفی - انتقاد می کردند.
پس « شیوه عمل » بطور کلی مورد انتقاد است و برای شناسائی
شیوه و روش ، نام معروفترین استفاده کننده از آن شیوه را بر
روی آن روش گذاشته اند.
روش استالین ، وادار کردن مخالفین خودش ، به زور ، به تایید
او و راه او و سیستم اداره کردن او بود.
آیا اگر استالین ریش می گذاشت و لباس یک کشیش را می پوشید ،
یا لباس یک ملای مسلمان را بخود می پوشید ،
و قیافه مردانی را که در راه راهنمائی مردم بسوی خدا ، کار می کنند
بخود می گرفت ، آیا عمل و روش او مورد تائید قرار می گرفت ؟
مسلما نه ، همانطور که از کشیش های متعصب قرون وسطای اروپا
ابراز تنفر می شود.
چند ماه پیش ، دادگاه بین المللی رهبری آفریقائی را به جنایت علیه بشریت محکوم کرد .
مردی با کت شلوار و کراوات که ۲۰۰،۰۰۰ نفر را به کشتن داده بود.
فرقی نمی کند که شخص رهبر ، چه لباسی بر تن ، و چه ظاهری داشته باشد.
و در کجای دنیا باشد ،
باید رفتارش ، عملش و گفتارش مورد قبول و پسند مردم و جامعه باشد.
با اظهار اینکه ، من چنین کارهائی را برای خدا انجام میدهم و همه باید
دنباله رو ، راهی باشند که من نشان میدهم و اگر موافق نظر من نباشند ،
مردم را بدستور من کتک می زنند ، بازداشت می کنند و اگر
بازهم بر عقیده خود پافشاری کنند ، کشته می شوند . این شخص دارد
بنام خدا ، با ظاهر فریبی و عوام فریبی و ادعای خدمت به خدا ،
کاری خلاف انسانیت و بشریت می کند و او محکوم است ، حالا هرچقدر هم
میخواهد ریش داشته باشد و هر چقدر می خواهد عمامه اش بزرگ باشد.
مَثلی است معروف : النیاتُ بالاعمال .
نیت های مردم و منظورشان با ، عملشان مشخص می شود.
اگر کسی مردم را با زجر و شکنجه و کشتار ، وادار به کاری می کند ،
او نیتش پلید است و کارش خطاست ، اگر چه به زبان می گوید این
کار ها را برای خیر و صلاح مردم و رضای خدا انجام می دهم.
..
سوز
کنستانس ۳۰ امرداد ۱۳۸۸ − 21.08.2009